سفارش تبلیغ
صبا ویژن

86/12/4
4:27 عصر

خطبه امام زین العابدین(ع) در شام

بدست دست نوشت در دسته

خطبه امام زین العابدین(ع) در شام

                                                                                                        

    محمدامین پورامینی

امام زین العابدین (ع)  با مخاطب قرار دادن عموم مردم، از روى آنچه سالها پوشیده بود پرده‏برداشت؛ و این هنگامى بود که خطیب شامى در سخنانش رضایت آفریدگان را با خشم آفریدگار معامله کرد.
خوارزمى گوید: نقل شده است که یزید فرمان داد منبر و خطیبى آوردند تا به بدگویى حسین(ع) و پدرش بپردازد
. خطیب برفراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى از على و حسین (ع) بد گفت و هر چه توانست از معاویه و یزید تعریف و تمجید کرد.در این‏
هنگام على بن الحسین(ع) فریاد بر آورد و خطاب به او گفت: واى بر تو اى سخنگو! خشنودى آفریدگان را با خشم آفریدگارمعامله کردى و آتش جهنّم را بر خود خریدى.
آن گاه فرمود: اى یزید! اجازه بده تا بر این چوب‏ها بالا روم و سخنانى بر زبان آورم که هم خشنودى خداوند در آن باشد وهم کسانى که در اینجا نشسته‏اند، پاداش و ثواب ببرند.
یزید نپذیرفت، ولى مردم گفتند: اى امیرمؤمنان، اجازه بده تا بالا رود، شاید چیزى از او بشنویم. یزید گفت: اگر او از منبر بالارود، تا من و خاندان ابو سفیان را رسوا نکند پایین نمى‏آید
. گفتند: مگر او چقدر چیز بلد است؟ گفت: او از خاندانى است که‏دانش با جانشان آمیخته و علم به آنها خورانده شده است.
به هر حال مردم آن قدر اصرار کردند تا به او اجازه بالا رفتن داد. حضرت بر فراز منبر قرار گرفت و پس از حمد و ثناى الهى‏چنان خطابه‏اى خواند، که اشک چشم‏ها جارى شد و دلها به لرزه درآمد.
حضرت فرمود: شش چیز به ما داده شده است و به هفت چیز برترى یافته‏ایم. دانش، بردبارى، جوانمردى، شیوایى سخن،دلاورى و دوستى در دلهاى مؤمنان به ما عطا شده است؛ و برترى‏هاى ما اینهاست: پیامبر برگزیده، محمد(ص)، از ماست.صدّیق (على(ع) ) از ماست. جعفر طیّار از ماست. (حمزه) شیر خدا و رسول
(ص) از ماست. سرور زنان عالم، بتول، از ماست.دو سبط این امّت و دو سرور جوانان بهشت از ما هستند. هرکس مرا مى‏شناسد که مى‏شناسد و براى کسانى که مرانمى‏شناسند حسب و نسب خویش را باز مى‏گویم: منم فرزند مکّه و منى، منم فرزند زمزم و صفا، منم فرزند آنکه زکات را درردا حمل مى‏کرد. منم فرزند بهترین کسى که پیراهن و ردا پوشید. منم فرزند بهترین کسى که نعلین و کفش به پا کرد. منم فرزندبهترین کسى که طواف وسعى به جاى آورد. منم فرزند بهترین کسى که حجّ گزارد و لبّیک گفت. منم فرزند کسى که با براق به‏آسمان برده شد. منم فرزند کسى که از مسجد الحرام به مسجد الاقصى برده شد -منزه است‏کسى که او را سیر داد-، منم‏فرزند کسى که جبرئیل او را به سدرة المنتهى رساند. منم فرزند کسى که نزدیک و نزدیک‏تر شد تا به قاب قوسین یا نزدیک‏تررسید. منم فرزند کسى که با فرشتگان آسمان نماز گزارد. منم فرزند کسى که خداى بزرگ وحى کرد بر آنچه وحى کرد. منم‏فرزند محمد مصطفى(ص).
منم فرزند على مرتضى. منم فرزند کسى که با مشرکان جنگید تا آنکه لا اله الا اللّه گفتند. منم فرزند کسى که در
ادامه مطلب...

86/12/3
9:50 صبح

نور سر امام حسین (ع) در شام

بدست دست نوشت در دسته

نور سر  امام حسین (ع) در شام
 محمدامین پورامینی
از شبلنجى نقل است که گفت: سلیمان اعمش نقل کرد و گفت: سالى براى حجّ بیت اللّه الحرام و زیارت قبر پیامبر(ص)  بیرون‏رفتیم. در همان حال که سرگرم طواف خانه بودم، مردى را دیدم که بر پرده‏هاى کعبه آویخته و مى‏گوید: خدایا بر من ببخش، هر چند گمان ندارم چنین کنى. چون از طواف فراغت یافتم، گفتم: سبحان الله، مگر این مرد چه گناهى کرده است؟ و از اوکناره گرفتم.
پس بار دیگر بر او گذشتم و او مى‏گفت: خدایا بر من ببخش، هر چند گمان ندارم چنین کنى. چون از طواف فراغت یافتم‏ سوى او رفتم و گفتم: اى مرد! تو در جایگاهى عظیم هستى، خداوند در اینجا گناهان بزرگ را مى‏بخشد. اگر از او در خواست‏ مغفرت و رحمت کنى امید دارم که چنین کند، چرا که او نعمت بخشنده‏اى بزرگوار است. گفت: اى بنده خدا تو که هستى؟گفتم: من سلیمان اعمش هستم.
گفت: اى سلیمان! من تنها در جست و جوى تو بودم و آرزوى کردم همانند تو باشم. بیا دستم را بگیر و از کنار  کعبه بیرون ‏ببر. سپس گفت: اى سلیمان! گناهم بزرگ است. گفتم: اى مرد! آیا گناه تو بزرگ‏تر است یا آسمانها، یا زمینها، یا عرش؟، گفت:اى سلیمان، گناه من بزرگ‏تر است! اجازه بده موضوع شگفتى را که دیده‏ام برایت نقل کنم. گفتم: بگو، خدایت رحمت کند.گفت: من یکى از هفتاد نفرى بودم که سر حسین بن على -رضى الله عنهما- را نزد یزید بن معاویه مى‏بردیم. او فرمان داد که‏سر را در بیرون شهر نصب کردند و فرمان داد آن را پایین آوردند و درون طشتى از طلا قرار دادند و داخل خانه‏اى که‏مى‏خوابید گذاشتند. نیمه‏هاى شب زن یزید بیدار مى‏شود و مى‏بینید پرتوى از نور به سوى آسمان مى‏تابد. او به شدّت‏مى‏ترسد و یزید از خواب بیدار مى‏شود. زن مى‏گوید: اى مرد! برخیز که من چیزى شگفت مى‏بینم. یزید به آن نور نگاه‏مى‏کند و مى‏گوید: خاموش باش که من نیز مى‏بینم.
ادامه مطلب...

86/12/2
8:7 عصر

سر امام حسین(ع) در دمشق‏

بدست دست نوشت در دسته

  سر امام حسین(ع) در دمشق‏

 

محمدامین پورامینی


سر شریف امام حسین(ع) در استمرار رسالت نهضت سرخ حسینى نقشى بسزا داشت. این سر مقدس در دمشق سخن‏گفت و قرآن تلاوت کرد؛ و این بزرگترین حجّت و نیکوترین دلیل بر منزلت بلند و مقام والاى آن امام شهید، نزد خداى تبارک وتعالى است.
معجزه سر شریف محدود به آنچه گفتیم نبود، بلکه امور و شواهد دیگرى نیز وجود دارد:
بیهقى – از دانشمندان اهل سنت- به نقل از ابو معشر گوید: حسین -رضى الله عنه- با همه همراهانش -رحمهم الله- کشته شد و سرش را نزد عبیدالله بن زیادبردند و روى سپرى در پیش او نهادند. وى سر را نزد یزید فرستاد؛ و او فرمان داد آن را شسته و درون پارچه‏اى نهادند. سپس‏رویش خیمه‏اى بر پا کردند و پنجاه مرد را بر آن گماشتند.
یکى از آنها گفت: من در حالى که درباره یزید و کشته شدن حسین(ع)  به دست او فکر مى‏کردم خوابیدم. در همین حال بودم ‏که دیدم نورى در داخل ابرى سبز میان خیمه را روشن کرد. من صداى صیحه اسبان را شنیدم و یک منادى ندا کرد: اى احمد فرود آى. پس رسول خدا(ص) همراه گروهى از پیامبران و فرشتگان فرود آمد. آن گاه وارد خیمه شد سر را گرفت و آن رامى‏بوسید و مى‏گریست و به سینه مى‏چسباند. سپس رو به همراهانش کرد و گفت: ببینید که امتم با فرزندانم چه کردند، چرا به‏سفارش من درباره آنها عمل نکردند و چرا حق مرا نشناختند؟ خداوند شفاعتم را به آنها نرساند...  در این هنگام شمارى از فرشتگان مى‏گفتند: اى محمّد، خداى تبارک و تعالى سلامت مى‏رساند و به ما فرمان داده‏است که گوش به فرمان و فرمانبردار شما باشیم. ما را فرمان ده تا زمین را بر آنها زیر و رو کنیم. حضرت فرمود: امّتم را وا گذارید که آنها مهلت و دورانى دارند.
گفتند: اى محمّد، خداى عزّ وجل به ما فرمان داده است که این چند تن را بکشیم. فرمود: آنگونه که فرمان یافته‏اید عمل کنید.
گوید: دیدم که هر کدام از آنها به یکى از ما ضربه زد و همه افراد به جز من در رختخوابشان کشته شدند. من فریاد زدم: یامحمّد!
)از او کمک خواستم) پرسید: آیا بیدارى؟ گفتم: بلى. فرمود: او را وا گذارید تا تهیدست زندگى کند و نکوهیده بمیرد. بامدادان نزد یزید رفتم ‏و او را شکسته و غمزده دیدم ..


86/12/2
7:46 صبح

خطبه زینب کبرى (ع) در مجلس یزید(2)

بدست دست نوشت در دسته

خطبه زینب کبرى (ع) در مجلس یزید(2)

 

 

 

 

محمدامین پورامینی

 

 خوارزمى ماجرا را چنین نقل کرده است: آن گاه زینب، دختر على(ع)و فرزند فاطمه (ع) -دختر رسول خدا(ص) برخاست و پس از حمد و ستایش الهى و درود بر سرور پیامبران چنین گفت: خداى بزرگ به راستى مى‏فرماید! »ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَالَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوأَى‏ أَنْ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَ کَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِءُونَ« )آن گاه فرجام کسانى که بدى کردند بسى بدتر بود. )چرا( که‏آیات خدا را تکذیب کردند وآنها را به ریشخند مى‏گرفتند(. اى یزید! آیا گمان برده‏اى که با بستن راه‏هاى زمین و تار کردن‏افق‏هاى آسمان بر ما، و چونان اسیران از این سو به آن سوبردن؛ ما در نزد خداوند خوار گشته‏ایم و تو عزیز؟ و این کار موجب‏منزلت تو در نزد خداوند مى‏شود؟ شادمانى مى‏کنى؟ اگر امروز ملک و اقتدار ما به تو داده شده است، اندکى درنگ کن و این‏سخن خداى را از یاد مبر که مى‏فرماید: »وَ لَا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِى لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إَنَّما نُمْلِى لَهُمْ لِیَزْدادُوا إثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ‏مُهِینٌ«. )و البته نباید کسانى که کافر شده‏اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت مى‏دهیم براى آنان نیکوست، ما فقط به ایشان‏مهلت مى‏دهیم تا بر گناه خود بیفزایند و آن گاه عذابى خفّت آور خواهند داشت(. اى پسر آزاد شده! آیا این از عدالت است که‏زنان و کنیزان تو در پرده باشند و دختران رسول خدا)ص( را چونان اسیر در کوچه و بازار بگردانى؟ و آنان را باسر برهنه وچهره باز از این شهر به آن شهر ببرى تا مردم در آبشخورها و منزلگاه‏ها به تماشایشان بنشینند و دور و نزدیک و شریف ووضیع دیده بر چهره‏هایشان بیندازند و مردى که سرپرستى‏شان کند و یا کسى که از آنها حمایت کند نداشته باشند؟! آرى، البتّه ما نمى‏توانیم از کسى که دندان درجگر نیکان فرو مى‏برد و گوشت او با خون شهیدان روییده است چشم یارى داشته باشیم! آن کس که بر ما اهل بیت نظر بغض‏آلود و کینه‏آمیز افکند، چرا باید در دشمنى ما کوتاهى کند؟ آن گاه تو بى‏هیچ احساس گناه و با کمال بى‏چشم و رویى با چوبدستى‏بر دهان ابا عبدالله)ع( بزنى و بگویى:
لَأَهَلُّوا واسْتَهَلُّوا فَرِحاً
ثُمَّ قَالُوا یا یَزیدُ لا تَشَلْ‏
چرا نباید این را بگویى و پدرانت را فرا نخوانى؛ که با ریختن خون اهل بیت محمد(ص) و ستارگان زمین، از آل عبدالمطلب انتقام گرفتى و زخمهایتان التیام یافت. پدرانت را نام مى‏برى، گویا صدا مى‏زنى، بدان که توبه زودى به آنها خواهى پیوست و آرزو خواهى کرد که‏اى کاش فلج و لال بودى و چنین سخنهایى را بر زبان نمى‏راندى.
پروردگارا، حق ما را بستان و از کسانى که بر ما ستم کرده‏اند انتقام بگیر و بر آنان که خون ما را ریختند و حامیان ما را کشتندخشم خویش را فرو بار. به خدا سوگند که با این کار تنها پوست خود را کنده و گوشت خود را خورده‏اى! تو با این خونها که ازفرزندان رسول خدا(ص) ریخته‏اى و حرمتى که از آنان شکسته‏اى نزد آن حضرت حاضر خواهى شد و روزى که خداوند آنان‏را گرد آورد و متّحدشان سازد، از تو انتقام خواهد گرفت و حقّ آنان را از تو خواهد ستاند، »وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذیِنَ قُتِلُوا فِى سَبِیلِ اللّهِ‏أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ«
. تو را همین بس که خداوند داور، محمّد(ص) طلبکار و جبرئیل گواه باشد. و آن که تو راتشویق کرد و زمام امور مسلمانان را به تو سپرد، به زودى خواهد دانست که »چه بد جانشینانى براى ستمگرانند« ؛ و »جایگاه‏چه کسى بدتر و سپاهش ناتوان‏تر است« .
هر چند که گفت و گوى با تو بر مصایب من مى‏افزاید -چون قدر و منزلتت را کوچک مى‏بینم و تو را فروتر از آن که نکوهش وتوبیخ کنم مى‏پندارم- اما چه کنم که دیده‏ها اشکبار و سینه‏ها سوزان است.
چه شگفت است کشته شدن نجیبان حزب خدا به دست رها شدگان حزب شیطان! دست‏هایى به خون ما آلوده است ودهان‏هایى براى خوردن گوشت ما به آب افتاده است؛ و بر آن بدن‏هاى پاک و مطهر گرگان و کفتارها گله گله مى‏آیند ومى‏روند.
اگر ما را غنیمت انگاشته‏اى بدان، در آن روزى که به کیفر کردار خود برسى ما را از دست رفته خواهى یافت و خودرا زیانکار! و خداوند بر بندگان ستم روا نمى‏دارد. من از تو به خدا شکایت و بر او تکیه مى‏کنم. هر مکرى خواهى بیندیش و هرچه از دستت بر مى‏آید کوتاهى مکن. به خدا سوگند که یاد ما را از خاطره‏ها نخواهى زدود و چراغ وحى ما را خاموش نخواهى‏کرد و به کنه کار ما پى نخواهى برد و از ننگ رفتار بدى که با ما کرده‏اى نخواهى رست و از رسوایى آن رهایى نخواهى یافت.بدان که راه تو جز فریب نیست و چند روزى بیش نخواهى پایید و در آن روزى که منادى ندا دهد: »نفرین خداوند برستمکاران« جمع تو پراکنده خواهد شد.
سپاس خدایى را که بر رفتار پیشینیان ما مهر سعادت و رحمت زد و کار آیندگان ما را با شهادت و بخشایش به پایان برد. ازخداوند مى‏خواهم که پاداش آنان را کامل گرداند، بر اجرشان بیفزاید و سر منزلشان را نیکو گرداند و پایان کار ما را شرافت‏قرار دهد که او رحیم و دوست دارنده است. بس است ما را خداوند و او نیکو حمایتگرى است، چه نیکو سرورى و چه نیکویارى!

کاشف الغطاء در این باره مى‏گوید: آیا قلم موى هیچ نقاش و نوآورترین نمایشگرى مى‏تواند حال یزید، غرور و خودپسندى، شادمانى و خوشحالى او از پیشرفت امور و انتظام حکومت و لذت پیروزى و انتقام را بهتر از این تصور کند و نمایش‏دهد؟ و آیا در توان و امکان هیچ کس هست که دشمن خویش را چنین با قدرت استدلال بکوبد و پشیمان سازد، و به آنچه آن‏حضرت با آن کلمات رسید برسد؟ آن هم با آن وضعیتى که از او مى‏دانیم! سپس حضرت به این اندازه هم بسنده نکرد و بر آن‏شد تا براى یزید و کسانى که نزدش حضور داشتند، ذلّت باطل و عزّت حق و بى‏اعتنایى و بى‏توجهى خویش را به قدرت،حکومت و هیبت و ترس به نمایش بگذارد. زینب)س( در صدد بر آمد تا بى‏مقدارى و بى‏ارزشى و زشت کردارى و پستى‏اصل و فرعش را به او بشناساند.

فکیکى مى‏نویسد: »بیاییم با هم درباره این خطبه آتشین تأمل کنیم؛ که چگونه میان فنون بلاغت و روش‏هاى فصاحت وسخنورى و میان معانى حماسه و قدرت استدلال و نیروى رویارویى و دفاع در راه آزادى حق و اعتقاد، با چنان صراحتى جمع‏کرد که از فرو رفتن شمشیر در ژرفاى قلب نافذتر و از فرو رفتن نیزه در بدن انسان در میدانهاى پیکار و مبارزه تیزتر بود. براى‏یزید جهیدن بر نیش افعى و سوار شدن بر نوک نیزه از شنیدن این استدلال کوبنده که پرورش یافته مجد و شرف در روى‏طاغوتهاى بنى امیه و فرعونهایشان در کاخهاى افتخار و مجالس دولت‏هاى هِرَقْلى و اشرافى‏گرى زشت کوبید، آسان‏تر بود. این‏خطبه کوبنده تاریخى پیوسته از قهرمانیهاى آن بانوى جاودانه و دلیرى بى‏مانندش حکایت مى‏کند. نفس قوى، حساس و شاعر اوالگوى اخلاقى عالى و برتر بود؛ و این ادبیات جاندار براى همیشه روزگار و نسلى پس از نسل و هر یاد کردى از واقعه خونین ودردناک طف براى سرکشان ستمگر، کوبنده خواهد بود.

نگاهى گذرا به مضامین خطبه‏
این خطبه شیوا از مضامینى عالى و مواضعى محکم بر خوردار است که به برخى از آنها اشاره مى‏شود:
1 . بیان یک نکته مهمّ در معارف اسلام درباره مهلت دادن خداوند به سر کشان و ستمگران و کافران و تبهکاران؛ و اینکه این‏کار جز براى اتمام حجّت با آنها و افزایش‏
گناهشان نیست. در این مقام، آنچه یزید به آن دست یافته است به خاطر ارزشمندى او در نزد خداوند نیست! بلکه بایدپیمانه‏اش پر شود، و بداند که عذابى دردناک در انتظار اوست.
2 . بیان ستم یزید در حکومت؛ با آنکه مدّعى تجسّم خلافت اسلامى است.
3 . تأکید بر مسأله حفظ منزلت زن و لزوم غیرت‏ورزى.
4 . تأکید بر این نکته که کار یزید نتیجه کفر اوست و براى انتقام از کشته شدن نزدیکان کافر یزید به دست لشکر رسول‏خدا)ص( در بدر مى‏باشد. این کار در حقیقت کشیدن شمشیر بر روى رسول خدا(ص) و انتقام‏گیرى از وى پس از پنجاه سال‏از وفات آن حضرت بود.
5 . تأکید بر اینکه حکومت و ولایت از آن خاندان محمد(ص) است نه دیگران؛ آنجا که فرمود: »آن گاه که حکومت و اقتدار مابه تو رسید«.
6 . اشاره به مسؤولیت کسى که سرکشى را بر گرده مسلمانان سوار کرده است. حضرت بدین وسیله به یزید که مى‏خواهد رفتارش‏را به قضا و قدر الاهى واگذارد، پاسخ مى‏دهد.
7 . تصریح بر ناتوانى یزید و اطرافیانش براى از میان بردن یاد اهل بیت(ع)؛ چنین کارى از هیچ کس ساخته نیست.
8 . بیان عظمت مقام شهید و والایى شهادت در اندیشه اسلامى.
9 . انداختن مسؤولیت مستقیم قتل امام(ع) به گردن یزید.

86/12/2
7:44 صبح

خطبه زینب کبرى (ع) در مجلس یزید (?)

بدست دست نوشت در دسته

 

خطبه زینب کبرى (ع) در مجلس یزید (?)

 

 

 محمدامین پورامینی


این خطبه از درخشان‏ترین خطبه‏هاى تاریخى است و به صورت کامل کننده قیام مبارک‏حسین(ع) در آمده است.
استاد باقر شریف قرشى گوید: در این خطبه نوه رسول خدا(ص) جبروت سرکش را نابود کرد و شکست و ننگ را بر او واردساخت؛ و به او فهماند که دعوتگران حق در مقابل سرکشان و ظالمان سر فرود نمى‏آورند.

کسان بسیارى این خطبه را نقل کرده‏اند که قدیم ترینشان ابن طیفور (متوفاى 280) است. ما به خاطر قدمت و مضامین‏عالى‏اش، نخست آن را نقل مى‏کنیم و سپس نقل خوارزمى را مى‏آوریم؛ چونکه میان این دو نقل اختلاف فراوان است و نقل‏دوم از مطالب و مضامینى والا و عالى برخوردار است.
ابن طیفور گوید: پس از آنکه یزید به ابیات ابن زبعرى تمثل جست، زینب دختر على(ع) فرمود:
خداى بزرگ به راستى مى‏فرماید: «ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذیِنَ أسَاءُوا السُّوأَى أَنْ کَذَّبوُا بِآیَاتِ اللّهِ وَ کَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِءُونَ»
(آن گاه فرجام‏کسانى که بدى کردند بسى بدتر بود. (چرا) که آیات خدا را تکذیب کردند و آنها را به ریشخند مى‏گرفتند). اى یزید! آیاگمان برده‏اى که با بستن راه‏هاى زمینى و تار کردن افقهاى آسمان بر ما و چونان اسیران، ما را از این سو به آن سو بردن، ما درنزد خداوند خوار گشته‏ایم و تو عزیز، و این موجب منزلت تو در نزد خداوند مى‏شود؟ آیا اینک که دنیا را به کام و کارها راسامان یافته مى‏بینى، باد به غبغب انداخته و به خود پسندى تمام شادى مى‏کنى؟ اگر امروز مُلک و اقتدار ما به تو داده شده‏است، اندکى درنگ کن و این سخن خداى را به یاد آور که مى‏فرماید: «وَلَا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِى لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إنَّمَا نُمْلِى لَهُمْ‏لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهینٌ» )و البته نباید کسانى که کافر شده‏اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت مى‏دهیم براى آنان‏نیکوست، ما فقط به ایشان مهلت مى‏دهیم تا بر گناه (خود) بیفزایند و آن گاه عذابى خفّت آور خواهند داشت(. اى پسر آزادشده، آیا این از عدل است که زنان و کنیزان تو پرده نشین باشند و دختران رسول خدا(ص) را چونان اسیران در کوچه و بازاربگردانى؟ و آنان را با سر برهنه و چهره باز از این شهر به آن شهر ببرى تا مردم در آبشخورها و منزلگاهها به تماشایشان بنشینندو دور و نزدیک و شریف و وضیع دیده بر چهره‏هایشان اندازند و مردى که سرپرستى یا حمایتشان کند نداشته باشند! آن کس که برما اهل بیت نظر بغض‏آلود و کینه‏آلود مى‏افکند،
چرا باید در دشمنى ما کوتاهى کند؟! آن گاه بى‏هیچ احساس گناهى و بى‏آنکه جرمت را بزرگ بشمرى با چوبدستى بر لب ودندان ابا عبدالله(ع) مى‏زنى و مى‏گویى: «اى کاش بزرگانم در بدر، حاضر بودند»؟ چرانباید این را بگویى و پدرانت را فرانخوانى ؛ که با ریختن خون اهل بیت محمد(ص) و ستارگان زمین از آل ابو طالب انتقام گرفتى و زخم‏هایتان التیام یافت. بدان که‏بزودى به آنان خواهى پیوست و آرزو خواهى کرد که اى کاش شل و لال بودى و نمى‏گفتى که :«شادى مى‏کردند و از شادمانى‏هلهله مى‏کردند». خداوندا حق ما را بستان و انتقام ما را از کسانى که بر ما ستم کردند بگیر. تو با این خون‏هایى که از فرزندان‏رسول خدا(ص) ریخته‏اى و حرمتى که از آنها شکسته‏اى، نزد آن حضرت حاضر خواهى شد؛ و این سخن خداى -تبارک وتعالى- است که مى‏فرماید: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فى سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحیْاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ».
 )هرگز کسانى را که در راه‏خدا کشته شدند مرده مپندارید، بلکه زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزى مى‏خورند(. آن کسى که تو را تشویق کرد و زمام امورمسلمانان را به تو سپرد به زودى خواهد دانست؛ آن گاه که داور خداوند و دادخواه محمد(ص) باشد و اعضاى بدنت بر ضدتو گواهى دهند »چه بد جانشینى براى ستمگرانند« و »جایگاه چه کسى بدتر و سپاهش ناتوان‏تر است«. هر چند که گفت وگوى با تو بر مصیبتهاى من مى‏افزاید -چون قدر و منزلتت را کوچک مى‏بینم و تو را فروتر از آنکه نکوهش و توبیخ کنم مى‏پندارم -اما چه کنم که دیده‏ها اشک بار و سینه‏ها سوزان است؛ و این کار نه ما را بس است و نه بى‏نیازمان مى‏کند. اینک‏حسین(ع) کشته شده است و حزب شیطان ما را نزد حزب نابخردان مى‏برد، تا به خاطر شکستن حرمت خداوند، اموال‏خداى را به آنان بدهند. این دستها به خون ما آلوده است و این دهانها براى خوردن گوشت ما به آب افتاده است؛ و بر آن‏بدنهاى پاک و پاکیزه کفتارها گله گله مى‏آیند و مى‏روند. اگر ما را غنیمت انگاشته‏اى بدان، در آن روزى که به کیفر کردار خودمى‏رسى، ما را از دست رفته خواهى یافت، و در آن هنگام که جز آنچه از پیش فرستاده‏اى نیابى خویش را زیانکار خواهى دید.تو از پسر مرجانه کمک بخواهى و او از تو؛ و در کنار میزان، تو و پیروان تو به روى یکدیگر عوعو کنید؛ و خواهى دید برترین‏توشه‏اى که معاویه با تو همراه کرده این بوده که فرزندان محمّد(ص) را کشته‏اى. به خداسوگند من جز از خدا نترسیده‏ام و جزنزد او شکایت نمى‏برم، هر مکرى خواهى بیندیش و هر چه از دستت مى‏آید انجام ده و هر چه مى‏توانى دشمنى کن. به خداننگ این رفتارى که با ما کرده‏اى پاک نخواهد شد. خداى را سپاس که سرانجام سروران جوانان بهشت را به سعادت و مغفرت‏ختم کرد و بهشت را برایشان واجب ساخت. از خدا مى‏خواهم که درجات آنان را بالا برد و فضل بیشتر را بهره آنان کند؛ که اوسرپرست و توانا است.

86/12/1
1:50 عصر

نقش زینب کبرى در مجلس یزید

بدست دست نوشت در دسته

نقش زینب کبرى در مجلس یزید

محمدامین پورامینی

او دختر على(ع) و فاطمه(س) و خواهر حسن و حسین (ع) و تربیت یافته مکتب نبوّت و ولایت است. او امروز به عنوان‏قهرمان میدان، با صلابت کامل در مقابل ستمگر مى‏ایستد و با شجاعت تمام با او سخن مى‏گوید. زیرا که او واقعیت زوال‏ناپذیر را نزد خداوند مى‏بیند و مى‏داند که برادرش‏پیروز و ستمگر خوار و مغلوب است. از این رو مى‏بینیم که هیچ بیم و هراسى به دل راه نمى‏دهد و در امتداد انقلاب کربلا به‏انجام وظیفه مى‏پردازد و مجسمه تمام نماى ارزشهاى عالى و اهداف والاى آن است.
زینب کبرى(س) به هنگام سخن گفتن، به سخن مى‏آید و در هنگام خاموشى خاموش مى‏ماند. هنگامى که یزید مى‏خواهد باوى سخن بگوید، مسؤولیت را بر عهده على بن الحسین(ع) قرار مى‏دهد و مى‏گوید: سخنگو اوست.
تا بدین وسیله، امام،حجّت و رهبر کاروان را معرفى کند. هنگامى که وقت مناسب است مى‏بینیم که رشته کلام را به دست مى‏گیرد و چنان عالى‏سخن مى‏گوید که نشان مى‏دهد تربیت یافته مکتب امیر مؤمنان على بن ابى طالب(ع) است.
قندوزى گوید: سپس یزید ملعون فرمان داد که حرم حسین(ع) و اهل بیتش را نزد او حاضر کنند. زینب(س) فرمود: اى یزید!آیا به خاطر قتل حسین(ع) از خدا نمى‏ترسى و این تو را بس نبود که دختران رسول خدا(ص) را از عراق به شام آوردى به این‏هم بسنده نکردى و آنان را همانند کنیزان بر رهوارهاى برهنه نشاندى! اى یزید! برادرم حسین(ع) را کسى جز تو نکشت و اگرفرمان تو نبود پسر مرجانه توان کشتن او را نداشت. زیرا شمار نیروى او کمتر و او خود فرومایه‏تر است. آیا از خدا نترسیدى‏که او را کشتى؟ در حالى که رسول خدا(ص) درباره او و برادرش فرمود: حسن و حسین(ع) سرور جوانان بهشت از همه‏آفریدگانند. اکر بگویى نه، دروغ گفتى و اگر بگویى آرى، بر ضد خود حکم و بر رفتار بد خویش اعتراف کرده‏اى.
سپس فرمود: نسلى است که برخى از برخى دیگر پیروى مى‏کند؛ و یزید شرمسار و خاموش ماند.

در این خطاب حضرت زینب(س) چند نکته است که ناگزیر باید به آنها توجه کرد:
1 . انگشت نهادن بر انتساب به رسول خدا(ص)، به منظور شکستن جوّ تبیلغاتى مشوّه و مسموم.
2 . تأکید بر نهادن مسؤولیت قتل امام حسین(ع) بر گردن یزید و بستن راه گریز بر او؛ و اینکه اگر فرمان او نبود، پسر مرجانه‏قدرت ارتکاب آن جنایت را نداشت.
3 . تأثیر سخن حضرت زینب(س) به طورى که یزید از دادن پاسخ عاجز ماند.
در حضور سر امام

زینب کبرى(س) هنگام مواجه شدن با سر برادرش، سید الشهدا(ع)، با گرفتن موضعى‏
عاطفى مجلس را به شدّت زیر تأثیر قرار داد، به طورى که همه حاضران به گریه آمدند، در حالى که یزید خاموش بود.
سیّد بن طاووس گوید: زینب کبرى(س) با دیدن سر حسین(ع) دست برد و گریبانش را چاک کرد و با صدایى اندوهگین که‏قلبها را به درد مى‏آورد فرمود: اى حسین، اى حبیب رسول خدا ، اى فرزند مکّه و مدینه، اى فرزند فاطمه سرور زنان‏عالم، اى پسر دختر برگزیده خدا.
راوى گوید: به خدا سوگند همه کسانى که در مجلس حاضر بودند گریستند و یزید خاموش بود.


86/12/1
12:35 صبح

سر امام حسین (ع) وتلاوت قرآن وسخن با مردم

بدست دست نوشت در دسته

سر امام حسین (ع)  وتلاوت قرآن وسخن با مردم

محمدامین پورامینی
سر شریف حسین)ع( چگونه سخن گفت و چه چیزى را بر زبان آورد؟ آرى، آن سر با قرآن سخن گفت تا بر همگان ثابت کندکه او شهید قرآن است. و به راستى اگر او در دوران زندگى خویش قرآن ناطق باشد، چرا نباید پس از شهادتش با قرآن سخن‏بگوید؟
در تاریخ آمده است که سر شریف امام حسین)ع( این آیه شریفه را تلاوت فرمود:
فَسَیَکْفیکَهُمُ اللّهُ وَ هُوَ السَّمیعُ العَلیمُ

و خدا شرّ آنها را از تو دفع مى‏کند و او شنواى دانا است.
ابن عساکر از اعمش از سلمة بن کهیل نقل مى‏کند که گفت: دیدم که سر حسین بن على)ع( بر سر نیزه بود و مى‏گفت:»فَسَیَکْفیکَهُمُ اللّهُ وَ هُوَ السَّمیعُ العَلیمُ«

در کتاب مختصر تاریخ دمشق ابن منظور آمده است: »و گفت: همه کسانى که این حدیث را روایت کرده‏اند، به کسى که‏برایشان روایت کرد گفتند: آیا به خدا سوگند مى‏خورى که از فلان کس شنیده‏اى؟ گفت: به خدا سوگند مى‏خورم که از اوشنیده‏ام، تا برسد به اعمش. اعمش گفت: پس به سلمة بن کهیل گفتم تو را به خدا سوگند که تو از او شنیده‏اى؟ گفت: به خداسوگند که من بر دروازه فرادیس دمشق از او شنیدم -نه در نظرم مجسّم شده و نه امر بر من مشتبه گردیده باشد- که مى‏گفت:»فَسَیَکْفیکَهُمُ اللّهُ وَ هُوَ السَّمیعُ العَلیمُ«.

سخن گفتن سر امام حسین)ع( در دمشق‏
ابن عساکر به نقل از منهال بن عمرو گوید: به خدا سوگند، من در دمشق بودم که سر حسین بن على)ع( را به آنجا آوردند. درحضور سر، مردى سوره کهف را مى‏خواند تا به این آیه رسید: »اَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَالرَّقیمِ کانوا مِنْ آیاتِنْا عَجَباً«.
دراین هنگام سر با زبانى گویا به سخن آمد و گفت: »شگفت‏تر از اصحاب کهف، کشتن و حمل کردن من است.«
ابن شهرآشوب از حافظ سروى نقل مى‏کند که گفت: نیز صداى آن حضرت در دمشق شنیده شد که مى‏گفت: »لا قُوَّةَإِلاّبِاللّ ه«
)نیرویى نیست، جز به وسیله خداوند(.


86/11/30
11:59 عصر

با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه 6

بدست دست نوشت در دسته

» کتابخانه » عاشورا » نهضت عاشورا از آغاز تا پایان »  با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه 6 



با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه 6
  • عاشورا

  • پژوهشکده تحقیقات اسلامی سپاه

  • محمد امین پور امینی

  • متن کتاب [طرح جدید]
    http://www.tooba-ir.org/Guide.asp?Fn=_Book/book.asp

    86/11/23
    2:56 عصر

    علامه بلاغی در نگاه آیت الله وحید خراسانی

    بدست دست نوشت در دسته

    علامه بلاغی در نگاه آیت الله وحید خراسانی

     


    .. علامه بلاغی از نظر علمی، اخلاقی و عملی یک عالم بزرگ بود که کمتر فردی را مثل او می توان یافت.

     ..بلاغی آن چنان قوی و هنرمند بود که در رشته های مختلف علوم دارای تسلط و تبحر بود، چنانچه در تفسیر، مفسر به تمام معنا، در فقه یک فقیه برجسته و در مباحث مربوط به یهود و نصاری با سیطره کامل به شبهات آنان پاسخ می داد. لوص نیت او و توجه و برکت امام زمان(عج) بوده است ..


    اگر به آثار بلاغی توجه کنیم متوجه می شویم که وی تا چه اندازه صاحب دقت نظر و آگاه به مباحث بوده است و با چه هنرمندی به طرح مباحث می پرداخته است.


    ایشان با هنرمندی تمام، تمامی مباحث مربوط به علم اجمالی را در یک و نیم صفحه مطرح می کند که این حاکی از احاطه و تبحر بر مباحث اصولی و هوش و دقت و ذکاوت این عالم وارسته است.


    .. در شرایطی که عراق در وضعیت سختی به سر می برد و علمای نجف با مشقت بسیار روزگار می گذراندند، علامه بلاغی با سفر به بغداد و یادگیری زبان عبری تلاش کرد تا با مطالعه تورات و مکاشفات یوحنا و... به شبهات آنان پاسخ دهد.


    .. این تلاش هیچ گاه مسبوق به سابقه نبود که فردی با این درجه علمی و فکری و موقعیت در نجف زبان عبری را بیاموزد و حاکی از جهاد علمی او در راه دین و اسلام بوده است.


    آیت‌الله‌العظمی وحید خراسانی  با اشاره به دو اثر ایشان: «الهدی الی دین المصطفی» و «الرحله المدرسیه» یادآور شدند: این دو اثر که در خصوص شبهات نصاری و مادیون است به زیبایی توانسته پاسخ شبهات آنها را بدهد و باید گفت: مرحوم بلاغی به درستی یک آیت‌الله بود که باید با احیای آثارش قدر او را که مجهول مانده به نسل امروز بازگو کنیم.

    ... این مرد به قدری دقت نظر دارد که فقط اهل نظر و افراد خریط میتوانند مباحثی را که ایشان مطرح کرده است بفهمند.                                                                      
    ...اگر آثار دیگر را در کنار آثار علامه بلاغی قرار دهیم میفهمیم که علامه چه بوده است..

    ...بلاغی در فقه چنان متبحرانه عمل می کند که گویا همه عمر خود را به فقه گذرانده است او در رشته های علمی چنین بوده است.

    ..آثار علامه بلاغی به برکت خلوص و تقوای او بود و ایشان با تمام ابعاد برای ما الگو هستند


     نگ:        http://allamehmohammadjawadbalaghi.com/pe/index.php?Mod=News&ID=39&start=0

    http://www.hawzahnews.ir/showdata.aspx?dataid=4051


    86/11/21
    6:22 عصر

    دختری یتیم از آل محمد در شام

    بدست دست نوشت در دسته

    دختری یتیم از آل محمد در شام (1)

    محمدامین پورامینی

    فراز و خرابه شام

    پس از انتقال اهل‏بیت به شام، ایشان را در ویرانه‏اى جاى دادند که موجب وارد آمدن اذیت‏هاى فراوان به ایشان شد. عموم محدّثان و تاریخ نگاران از این مکان به عنوان مکانى یاد می‌کنند که تغییراتی را در پوست بدن ایشان پدید می‌آورد، سخنان برخى از ایشان را در این زمینه مى‏آوریم:

    1. شیخ صدوق (م 381 ق) به سندش از فاطمه بنت على(س) نقل مى‏کند:

    "ثمّ انّ یزید ـ لعنة الله علیه ـ أمر بنساء الحسین(ع)، فحبسن مع علىّ بن الحسین‏(ع) فى مجلس لایکنّهم من حرّ و لاقرّ، حتّى تقشرت وجوههم1؛ یزید دستور داد تا زنان کاروان حسینى را همراه على بن حسین در زندانى جاى دادند که آنان را از گرما و سرما حفظ نمى‏کرد؛ تا آنجا که پوست صورت ایشان دگرگون شد".

    2. قاضى نعمان (م 363 ق) پس از ذکر گریه نمایشى یزید مى‏نویسد:

    "و قیل انّ ذلک بعد أن أجلسهنّ فى منزل لا یکنّهنّ من برد و لا حرّ، فأقاموا شهراً و نصف، حتّى اقشرّت وجوههنّ من حرّالشّمس، ثمّ أطلقهم2؛ گفته شده: این کار یزید (گریه نمایشى او) پس از زمانى بود که او ایشان را در منزلى جاى داد که آنان را از سرما و گرما محافظت نمى‏کرد. آنان یک ماه و نیم در این وضع به سر بردند، تا آنکه پوست صورت ایشان از حرارت خورشید کنده شد و پس آن گاه اقدام به آزادى ایشان کرد".

    3. ابن نما (م 645 ق) مى‏نگارد:

    "واسکن فى مساکن لاتقیهنّ من حرّ و لا برد، حتّى تقشّرت الجلود، و سال الصّدید3؛ و آنان را در جاهایى قرار دادند که ایشان را از گرما و سرما نگاه نمى‏داشت؛ تا اینکه که پوست‏ها کنده و خون جراحات بدن سرازیر شد".

    4. سید بن طاووس (م 664 ق) مى‏نویسد:

    "ثمّ أمر (یزید) بهم الى منزل لا یکنّهم من حرّ و لا برد، فأقاموا فیه حتّى تقشّرت وجوههم4؛ یزید دستور داد تا آنان را در منزلى جاى دادند که ایشان را از گرما و سرما محافظت نمی‌کرد و آنان در آنجا اقامت داشتند؛ تا آنکه صورتشان پوست انداخت".

    نیز همین مضمون را سید محمد بن ابى‏طالب آورده است.5

    از برخى روایات استفاده مى‏شود که آن مکان به قدرى ویران بود که خطر زیر آوار قرار گرفتن اهل بیت را به همراه داشت.

    صاحب بصارالدّرجات از امام صادق‏(ع) روایت مى‏کند که وقتى امام زین‏العابدین‏(ع) و همراهان را در آن خانه جاى دادند، بعضى از آنان گفتند: ما را در اینجا جاى دادند تا بر سرمان خراب شود، و ما کشته شویم.6

    و همین مضمون را ابن شهرآشوب نیز آورده است.7

    طبرى (امامى) از امام صادق‏(ع)چنین روایت مى‏کند:

    "أُتى بعلى بن الحسین‏(ع)الى یزید بن معاویة و من معه من النّساء أسرى، فجعلوهم فى‏بیت و وکّلوا بهم قوماً من العجم لا یفهمون العربیّة، فقال بعض لبعض: انّما جعلنا فى‏هذا البیت لیهدم علینا، فیقتلنا فیه، فقال على بن الحسین(ع) للحرس بالرّطانة8: تدرون مایقول هؤلاء النّساء؟ یقلن کیت و کیت، فقال الحرس: قد قالوا انّکم تخرجون غداً و تقتلون! فقال علىّ بن الحسین‏(ع): کلاّ، یأبى اللّه ذلک، ثمّ أقبل علیهم یعلّمهم بلسانهم9؛ على بن حسین‏(ع) و زنان همراه را در حال اسارت به نزد یزید آوردند و آنان را در خانه‏اى قرار دادند و عده‏اى از عجم (رومیان) را که آشنایى با زبان عربى نداشتند، به نگهبانى واداشتند. برخى از اسیران اهل‏بیت رو به برخى دیگر کردند و گفتند: ما را در چنین خانه‏اى جاى داده‌اند تا بر سر ما خراب گردد و ما در زیر آوار کشته شویم. حضرت على بن حسین(ع) رو به نگهبانان کرد و با زبان رومى از ایشان پرسید: آیا مى‏دانید که این زنان چه مى‏گویند؟ آنان چنین مى‏گویند (و آن حضرت سخنانشان را نقل کرد!) نگهبانان گفتند: به ما گفته‏اند که شما را فردا از اینجا بیرون آورده و خواهند کشت! حضرت على بن‏حسین(ع) فرمود: نه، هرگز چنان نخواهد شد و خداوند نخواهد گذاشت که چنان کنند. آن‌گاه رو به ایشان کرد و با زبان ایشان به آموزش آنها پرداخت.

    از مجموعه مطالبى که گفته شد، چند مطلب برداشت مى‏شود:

    1. یزید به قصد وارد آوردن فشار روحى و جسمى، اهل‏بیت(ع) را در جایى بسیار نامناسب قرار داد که به هیچ وجه ایشان را از گرماى روز و سرماى شب محافظت نکند. اثر گرما بر بدن مطهر ایشان نمایان شد؛ به نحوى که پوست چهره ایشان دگرگون و خشک گردید و کنده شد، و از آنجا که آنان در این مکان تحت نظر بودند، در واقع آنجا برایشان زندان بود.

    2. یزید قصد کشتن حضرت امام سجادّ(ع) و چه بسا دیگر اسیران را داشت؛ همان طور که از این روایت و دیگر روایات فهمیده مى‏شود، ولى تغییر شرایط سیاسى و اجتماعى، به واسطه سبب حضرت امام زین العابدین‏(ع) و حضرت زینب‏(س) و دیگر اسیران اهل‏بیت‏: مانع از اجراى این نقشه شد که همه اینها با اراده الهى انجام پذیرفت تا حجّت خداوند محفوظ ماند و سلسله حجّت‌های الهى استمرار یابد.

    3. حضرت امام زین العابدین‏(ع)، با آنکه در شرایط دشوار به سر مى‏برد، از فرصت استفاده کرد و با زبان رومى اقدام به تعلیم و آموزش نگهبانان رومى ـ که از حقایق دین و واقعیت‏هاى روز چیزى نمى‏دانستند ـ کرد.

    رقیة بنت الحسین‏(س)

    یکى از مشکلات موجود در تاریخ به دست آوردن خبر در مورد رقیة بنت الحسین(س) است که ماجرایى بس حزن‏انگیز دارد.

    قدیمى‏ترین منبعى که در این زمینه در دست است، کتاب کامل بهایى اثر شیخ عمادالدین حسن بن على بن محمد بن على طبرى آملى است. او که از معاصران خواجه نصیر طوسى است، کتاب را به دستور وزیر بهاءالدّین محمد، فرزند وزیر شمس الدین جوینى صاحب دیوان و حاکم اصفهان در دولت هولاکوخان نگاشته است و از این رو، به کامل‏بهایى شهرت یافته است. نام دیگر این کتاب کامل السّقیفه است. این کتاب در دو جلد و در مدت دوازده سال نگارش یافته و تاریخ پایان تألیف کتاب، سال 675 ق است. مؤلّف این کتاب آثار دیگرى چون: مناقب الطّاهرین، معارف الحقائق و اربعین البهائى از خود به یادگار گذاشته است.10 از مجموعه این آثار به خوبى مى‏توان فهمید که وى دانشمند شیعى و تاریخ نگارى متعهّد است.

    عماد الدّین طبرى نیز ماجرا را به نقل از کتاب الحاویه نقل مى‏کند که متأسّفانه اثرى از این کتاب در دست نیست.

    وی مى‏نویسد:

    "در حاویه آمد که زنان خاندان نبوّت در حالت اسیرى، حال مردان که در کربلا شهید شده بودند بر پسران و دختران ایشان پوشیده مى‏داشتند و هر کودکى را وعده‏ها مى‏دادند که پدر تو به فلان سفر رفته است، باز مى‏آید؛ تا ایشان را به خانه یزید آوردند؛ دخترکى بود چهار ساله. شبى از خواب بیدار شد و گفت: پدر من حسین کجاست؟ این ساعت او را به خواب دیدم سخت پریشان. زنان و کودکان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست. یزید خفته بود، از خواب بیدار شد و حال تفحّص کرد. خبر بردند که حال چنین است، آن لعین در حال گفت که بروند و سر پدر او را بیاورند و در کنار او نهند. ملاعین سر بیاورده و در کنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسید: این چیست؟ ملاعین گفت: سر پدر تو است. آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسلیم کرد".11

    از نقل طبرى استفاده می‌شود که امام حسین‏(ع) دخترى چهار ساله داشت که در فراق پدر، در شام پرپر گردید؛ ولى از نام او سخنى به میان نیامده است و تاریخ نگاران پس از او نیز این جریان جانگداز را با اختلافى اندک و برخى اضافات که به زبان حال مى‏نماید، در کتاب‏هاى خود آورده‏اند:

    1. ملاحسین کاشفى سبزوارى (م910ق) در کتاب روضة الشهداء12 به نقل از کتاب کنزالغرائب؛

    2. شیخ فخرالدّین طریحى نجفى (م1085ق) در کتاب المنتخب؛13

    3. سید محمدعلى شاه‏عبدالعظمى (م1334ق.) در کتاب الایقاد؛14

    4. شیخ محمد هاشم بن محمد على خراسانى (م1352ق) در کتاب منتخب‏التّواریخ؛15

    5. شیخ عباس قمى (م1359ق) در کتاب نفس‏المهموم‏16 و منتهى‏الآمال؛17

    6. شیخ محمد مهدى حائرى مازندرانى در کتاب معالى‏السبطین؛18

    برخى از ایشان نام "رقیه" را نیز ذکر کرده‌‏اند. شیخ محمد هاشم خراسانى در ضمن شمارش بانوان اسیر مى‏گوید:

    "التاسعة: آن دخترى است که در خرابه شام از دنیا رحلت فرموده، و شاید اسم شریفش رقیه بوده و از صبایاى خود حضرت سیدالشّهدا(ع) بوده؛ چون مزارى که در خرابه شام است، منسوب است به این مخدّره، و معروف است به مزار "ست رقیّه".19

    سید محمدعلى شاه‏عبدالعظمى در الایقاد آورده است:

    "امام حسین‏(ع) را دخترى بود کودک که مورد علاقه وى بود و او نیز به پدر عشق مى‏ورزید. گفته شده است که نام وى رقیه و عمر وى سه سال بود. او که با اسیران در شام به سر مى‏برد، در فراق پدر شبانه روز گریه مى‏کرد و به او مى‏گفتند که پدرت در سفر است.20 تا آن‌گاه که شبى او را در خواب دید. وقتى که بیدار شد، به گریه شدیدى افتاد و مى‏گفت: پدرم را و نور چشمانم را بیاورید! اهل‏بیت‏(ع) هرچه کردند که او را آرام کنند، اثرى نبخشید، و بر گریه و زارى او اضافه گردید و در اثر گریه او، غم و اندوه اهل‏بیت شعله‌ور گردید، و آنان نیز به گریه افتادند. بر صورت خود زده و خاک بر سر خود ریخته و موها را پریشان ساختند. صداى ناله و گریه از هر سو برخاست، یزید ناله و گریه ایشان را شنید و گفت: چه خبر شده است؟ به او گفتند که دختر کوچک حسین، پدر را در خواب دیده است، از خواب برخاسته و او را طلب مى‏کند و گریه و فریاد برآورده است. یزید گفت: سر پدر را برایش ببرند و در برابرش قرار دهید تا آرام گیرد! چنان کردند و سر بریده را در حالى که در میان طبقى سر پوشیده نهاده بودند، در برابر وى قرار دادند. او که طبق را دید (فکر کرد برایش غذایى آورده‏اند) گفت: من پدرم را مى‏خواهم، نه غذا! گفتند: پدرت در آنجاست. پارچه را از روى آن برداشت، سرى را دید. گفت: این سر از آنِ کیست؟ گفتند: سر پدر تو است. سر را برداشت و به سینه‏اش چسباند و گفت: پدرم! چه کسى تو را با خون سرت خضاب کرد؟ بابا! چه کسى رگ‏هایت را برید؟ پدرم! چه کسى مرا در کودکى یتیم ساخت؟!... آن‌گاه لب‏ها را بر لب‏هاى پدر نهاد و گریه سر داد، تا از حال رفت. وقتى او را تکان دادند، دیدند که قالب تهى کرده است و جان به جان آفرین تسلیم نموده است. ناله‏هاى اهل‏بیت‏(ع) از هر سو به آسمان برخاست...".21

    این جریان به همین شکل بر سر زبان‏هاست. سید شاه‏عبدالعظیمى آن را از کتاب عوالم و همین مضمون را شیخ طریحى و به نقل از او شیخ مهدى مازندرانى آورده است. گرچه چنین مطلبى در عوالم بحرانى یافت نشد، ولى ممکن است مقصود از عوالم کتاب دیگرى باشد. در هر صورت، اینجا چند سؤال مطرح است:

    1. امام حسین‏(ع) چند دختر داشت؟

    2. آیا امام حسین‏(ع)دخترى به نام "رقیه" داشته است؟

    3. آیا امام حسین(ع) نام "رقیه" را بر زبان جارى ساخته است؟

    4. چند "رقیه" در کربلا وجود داشته‏اند؟ و احتمالات مسئله کدام است؟

    5. آیا به جز نقل و روایت، دلیل دیگری هم برای این ادعا در دست است؟

    در ادامة این مقاله، به دو پرسش اول، پاسخ می‌گوییم.

    1. حضرت امام حسین‏(ع) چند دختر داشت است؟

    سه قول در این مسئله وجود دارد:

    الف) دو دختر: شیخ مفید براى ایشان تنها دو تن را به عنوان دختران آن حضرت یاد کرده که آن دو نیز "فاطمه" و "سکینه"اند.22 عده‏اى‏23 هم با شیخ مفید موافقت کرده‌‏اند؛ ولى شیوه تاریخ نگارى ایشان بر اهل فن پوشیده نیست.

    ب) سه دختر: در برخى از کتاب‏ها سه دختر براى آن حضرت ذکر شده است.

    طبرى امامى مى‏نویسد:

    "و له من البنات زینب، و سکینة و فاطمة24؛ دختران او زینب و سکینه و فاطمه‏اند".

    ابن شهرآشوب‏25، خصیبى‏26، ابن خشّاب‏27 و شیخ محمد الصبّان، نیز چون او آورده‏اند.

    ج) چهار دختر: شیخ کمال الدین محمد بن طلحه شافعى (م652 ق)28 در کتاب مطالب السّؤول فى مناقب آل‏الرّسول به وجود چهار دختر براى آن حضرت تصریح کرده و حتى بر آن، ادعاى شهرت نیز نموده است و مى‏نویسد:

    "کان له - أى للحسین‏(ع) - من الاولاد ذکور و اناث عشرة، ستّة ذکور، و أربع اناث، فالذّکور: على‏الاکبر، علىّ الاوسط و هو سیّدالعابدین...، و على‏الاصغر، محمد، عبداللّه و جعفر. فامّا علىّ الاکبر فانّه قاتل بین یدىّ أبیه حتّى قتل شهیداً. و امّا علىّ الاصغر جاءه سهم و هو طفل فقتله... و قیل: انّ عبداللّه ایضاً قتل مع ابیه شهیداً. و امّا البنات: فزینب، سکینة و فاطمة. هذا هوالمشهور، و قیل: بل کان له اربع بنین و بنتان، و الاوّل أشهر29؛ آن حضرت داراى ده فرزند پسر و دختر بود که شش تن ایشان پسر و چهار تن دختر بودند. پسران عبارت‌اند از: على‏اکبر، على اوسط - که همان سیّدالعابدین‏(ع) است - على‏اصغر، محمد، عبداللّه و جعفر. على‏اکبر در برابر چشم پدر به میدان جنگ رفت تا به شهادت رسید. على‏اصغر نیز در حالى که کودکى خردسال بود، تیر به او اصابت کرد و شهید شد... و گفته شده است که عبداللّه نیز با پدرش به شهادت رسید. و اما دختران عبارت‌اند از: زینب، سکنیه و فاطمه. و این قول مشهور است. و گفته شده است که آن حضرت داراى چهار پسر و دو دختر بوده است، ولى قول اوّل مشهورتر است".

    ابن صبّاغ مالکى نیز آن را نقل کرده و مى‏نویسد:

    "قال الشیخ کمال الدین بن طلحة: کان للحسین‏(ع) من الاولاد ذکوراً و اناثاً عشرة، ستّة ذکور و أربع اناث، فالذّکور علىّ الاکبر، علىّ الاوسط و هو زین العابدین، و على‏الاصغر، محمد، عبداللّه و جعفر... و اما البنات فزینب و سکینة و فاطمة، هذا قول مشهور؛30 شیخ کمال الدین بن طلحه مى‏گوید: حضرت حسین‏(ع) داراى ده فرزند پسر و دختر بود که شش تن از ایشان پسر و چهار تن دختر بودند. پسران عبارت‌اند از: على‏اکبر، على‏اوسط ـ که همان زین‏العابدین‏(ع)است - على اصغر، محمد، عبدالله و جعفر...، و دختران: زینب، سکینه و فاطمه بوده‏اند، و این قول مشهور است. علامه اربلى نیز چون او آورده است".31

    طبق این قول که ادعاى شهرت بر آن شده است و عده‏اى از بزرگان تاریخ چون علامه اربلى در کشف الغمّة و ابن صباغ مالکى در الفصول المهمّة نیز آن را نقل کرده و رد نکرده‏اند، آن حضرت داراى چهار دختر بوده است که تنها به نام سه تن از ایشان تصریح شده است و نام چهارمین دختر مجهول مانده است.

    2. آیا امام حسین‏(ع) دخترى به نام "رقیه داشته است؟

    در پاسخ سؤال اوّل گفتیم وقتى که دختران آن حضرت به دو نفر منحضر نیست و بنا بر قولى که ادعاى شهرت بر آن شده بود، آن حضرت چهار دختر داشتند که به نام‏هاى سه تن از ایشان (زینب، سکینه و فاطمه) تصریح شده است. از این رو، احتمال مى‏رود که چهارمین دختر آن حضرت همین دخترى باشد که در زبان مردم به نام "رقیه" معروف شده است.

    پی نوشت ها:



    1. امالى الصدوق، ص 231، مجلس 31؛ ص 243؛ بحارالانوار، ج 45، ص 140.

    2. شرح الاخبار، ج 3، ص 269.

    3. مثیرالأحزان، ص 102.

    4. اللهوف، ص 219.

    5. تسلیة المجالس، ج 2، ص 396.

    6. بصائرالدّرجات، ج 1، ص 338؛ بحارالانوار، ج 45، ص 177 / 28.

    7. المناقب آل ابى‏طالب(ع)، ج 4، ص 145.

    8. الرّطانة عند أهل المدینة، الرّومیة؛ (بصائرالدّرجات، ص 338).

    9. دلائل الامامة، 204، ص 125.

    10. الذریعه، ج 17، ص 252 و 255.

    11. کامل بهایى، ج 2، ص 179.

    12. روضة الشهداء، ص 484.

    13. المنتخب للطّریحى، ج1، ص136، مجلس7، باب 2.

    14. الایقاد، ص 179.

    15. منتخب التواریخ، ص 299.

    16. نفس الهموم، ص 416 از کامل بهایى.

    17. منتهى‏الآمال، ص 510.

    18. معالى‏السبطین، ج 2، ص 170.

    19. منتخب‏التّواریخ، ص 299.

    20. مقصود سفر آخرت بود.

    21. الایقاد، ص 179؛ معالى السبطین، ج2، ص170.

    22. الارشاد، ج 2، ص135؛ کشف الغمه، ج2، ص249؛ بحارالانوار، ج 45، ص328؛ عوالم (امام حسین)، ص 637.

    23. تاج الموالید (چاپ شده در المجموعة النفیسة)، ص 34؛ حافظ عبدالعزیز بن الاخضر (م 611 ق) بحارالانوار، ج 45، ص 331.

    24. دلائل الامامة، ص 181.

    25. المناقب آل ابى‏طالب(ع)، ج 4، ص 77.

    26. الهدایة الکبرى، ص 202.

    27. کشف الغمة، ج 2، ص 39.

    28. اسعاف الراغبین (چاپ شده به همراه نورالابصار)،‌ص 195؛ احقاق الحق، ج 11، ص 451.

    29. وى از بزرگان فقه، حدیث، تاریخ، ادبیات و سیاست مورد احترام مورخان فریقین است که سخن برخى از ایشان را مى‏آوریم:

    ابوشامة (م 665 ق) که از معاصران وى بوده در ذیل الرّوضتین، ص 188 مى‏نویسد: "... و کان فاضلاً عالما".

    اربلى (م692 ق) در کشف الغمّه، ج 1، ص 53 مى‏نویسد: "و کان شیخاً مشهوراً و فاضلاً مذکوراً... و حاله فى ترفّعه و زهده و ترکه و زاره الشّام و انقطاعه و رفضه الدّنیا حال معلومة قرب العهد بها، و فى انقطاعه عمل هذا الکتاب - مطالب السّؤول - و کتاب الدّائرة، و کان شافعى المذهب من أعیانهم و رؤساهم".

    صفدى در الوافى بالوفیات، ج 3، ص 76، مى‏نگارد: "... و کان صدراً معظّماً محتشماً..."

    و در العبر، ج 5، ص213 چنین آمده است: "... و کان رئیساً محتشماً و بارعاً فى‏الفقیه و الخلاف، ولى الوزارة ثمّ زهد و جمع نفسه...".

    ابن کثیر در البدایة و النهایة، ج 13، ص186 چنین آورده است: "... کان عالماً فاضلاً".

    ابن قاضى شهبة در طبقات الشّافعیة، ج2، ص153 چنین نگاشته است: "تفقّه و شارک فى‏العلوم و کان فقیهاً بارعاً عارفاً بالمذهب و الاصول و الخلاف... سمع الحدیث و حدّث ببلاد کثیرة... قال السّیّد عزّالدین: افنى و صنّف و کان أحد العلماء المشهورین و الرّؤساء المذکورین".

    در همان کتاب، ص 503 نیز آمده است: "... کان اماماً بارعاً فى‏الفقه و الخلاف عالماً بالاصلین رئیساً کبیراً معظّماً...".

    یافعى در مرآة الجنان در وفیات سال 652 ق، مى‏نویسد: "... المفتى الشّافعى، و کان رئیساً محتشماً بارعاً فى‏الفقه و الخلاف".

    ابن الفوطى در تلخیص مجمع الآداب، ج5، ص255 شماره 515 آورده است: "... کان عارفاً بفنون کثیرة من المذهب و الاصول و الفرائض و الخلاف و التفسیر و النّحو و اللّغة و التّرسّل و نظم الشّعر..."

    ابن المعاد در شذر الذّهب، ج 5، ص259 مى‏نگارد: "... المفتىّ الرّجال... و أحد الصّدور و الرّؤساء المعظمین... و تفقّه فبرع فى‏الفقه و الاصول و الخلاف..."

    30. مناقب السّؤول فى مناقب آل الرّسول، ج 2، ص 69.

    31. الفصول المهمّة، ص 199.

    توضیح ضروری: این نوشته تنها نیمی از نوشتار است.


    <      1   2   3   4      >